عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

پانزدهمين روز مرداد ٩٤

1394/5/15 6:20
126 بازدید
اشتراک گذاری
ديروز ساعت ٥:٣٠ وقت اتليه داشتيم(37 هفتگی)،يكم بخاطر تنبلي خودم وقت رو دير گرفتيم و همش نگران بودم زودتر زايمان كنم و به عكسا نرسم،ولي البته ديگه چندروز گذشته با خودم همش ميگفتم فداي سر دخترم فوقش عكس نميگيرم،دخترمم اومد قدمش روي چشم...
الان دوروزه درد دارم،هم كمردرد دارم هم زير دلم درد ميكنه،برا همين بابا با خانوم لطفي مسئول آتليه حرف زده بود كه تايم رو محدود كنه تا من اذيت نشم،ولي بازم با اين حال خيلييييي اذيت شدم،ديگه از آتليه كه برگشتيم كمردرد امانمو بريده بود،باباجون رضا هم توي يه همايش خيليييي مهم رفته بود شركت كنه،من يكم استراحت كردم ديدم نهههههه خوب بشو نيستم،دوستام گفتن سريعتر برم بيمارستان،منم به باباجون گفتم،بيچاره ديگه مجبور شده بود اخراي همايش رو از دست بده،،اخه حركتاي شما هم متوقف شده بود،هرچي هم باهات حرف ميزدم،چيز شيرين ميخورم فايده نداشت،بابا رضا هم ديكه از استرس نميدونست چكاركنه،اومد خونه و باهم رفتيم بيمارستان،تا نشستم تو ماشين شما وول وول خوردنت شروع شد،بابايي ميگفت دل دخترم گردش با باباجونشو ميخاسته،دكتر تا فهميد بچه اولمه گفت خانومممم باشو لوس نكن،اينا طبيعيه،صداي قلب نازتم برام گذاشتو گفت ديگه واسه اين جور دردا نيا بيمارستان،فقط برو خونه استراحت كن،ماهم خيالمون راحت شد اومديم خونه،فقط باباجون رضاي بيچاره اون همايش مهم رو از دست داد،ولي بازم فداي يه تار موي تو خانوم طلا،بوسسس براي تو دختر نازم
پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان جون
17 مرداد 94 7:16
ایشالله خدا حفظش کنه...... این روزای آخر باید بیشتر مواظب باشین .... ان شاالله سالم خوش قدم باشه
مامانی سارا و بابا جون رضا
پاسخ
مرسي عزيزم،بعله اين روزا روزاي حساسيه